تبليغاتX
تقدیم به عاشقانه ترین نگاهت

تقدیم به عاشقانه ترین نگاهت

مرحم زخمهایم کنج لبان توست ... بوسه نمیخواهم!! حرفی بزن

بارانی که روی این شهر می بارد
یک شب
روی استانبول نیز خواهد بارید
همین طور روی لندن
پراگ
و یا باکو
هر کجا باشی
یک شب
به یاد نخستین دیدار
دل تو نیز خواهد شکست
مثل دل من
زیر بارانی از ابر خاطره ها می بارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 14:53 توسط مهدی رضایی |


یه جـایے باید دسـتـِ آدمـا رو بکشے

نـِگه شـون دارے


صورتـشون رو میون دستـاتـ مُحـکـم بگیرے



... ... بگے : بـبـیـن ...


مـن دوستـتـ دارم ، نــــرو !


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 15:51 توسط مهدی رضایی |


به چه می اندیشی؟ شیشه نازک اندیشه من

به سرابی که تو را داد فریب!

یا صدایی که تو را خواند غریب!

به چه می اندیشی؟ طفل گهواره من

به خزانی که در آن نیست بهار!

یا وجودی که تهی شد ز قرار!

به چه می اندیشی؟ باور ساده دریایی من

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 21:26 توسط مهدی رضایی |


آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛
برای آنها تنها نشانه ی حیات؛
بخار گرم نفس هایشان است!
کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی!
از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 21:24 توسط مهدی رضایی |


خوشحالم که بُردم...

چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت

خوشحالم که باختی...
چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت..
.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 21:23 توسط مهدی رضایی |


بنـــــــ♥ـــــد نمی آید دوســت داشــتنت !

مثل آنکه شاهــــ♥ــــــرگ

احســـــــ♥ــــــاسم را بریده باشـــی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 13:18 توسط مهدی رضایی |


برایت خواهم نوشت
از ابهام لحظه ها
از تردید
از حجم مرگ آور نبودنت
از کسانی‌ که ردّ می‌‌شوند و بوی تو را می‌‌دهند
شاعرانی که از تو می‌نویسند و شعرشان را با نام خودشان چاپ میکنند
روزنامه‌ها که عکست را درشت می‌‌اندازند ، بی‌ من در کنارت
برایت خواهم نوشت
از حدیث تلخ بغض‌های تا ابد
از قناعت به یک خاطره ، یک یاد ،یک شب مهتاب
از صبوری من و جای خالی‌ تو و شب‌های من
برایت خواهم نوشت
حتی تو هم برای من نبودی
حتی تو هم برای من نبودی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:44 توسط مهدی رضایی |


هی فلانی،
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی همین باشد . . .

[مهدی اخوان ثالث]

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:6 توسط مهدی رضایی |


گــــــه یـکـــی دستتو گـــرفت و دلت لـــــرزیـــــد ... زیــــاد عجلــه نــکن !!!
یــــه روز بـــا دلت کــــاری میکــنه کــــه دستـــات بـــلرزه

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:39 توسط مهدی رضایی |


بعضی چیزها را " باید " بنویسم ..

نـ ه برای اینکه همـ ه " بخونن " و بگن " عالیـ ه " .. ب

رای اینکـ ه " خفـ ه نشم " .. همین !!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:13 توسط مهدی رضایی |



تنهایی را دوست دارم

بی دعوت می آید

بی منت می ماند

بی خبر نمی رود . .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 19:46 توسط مهدی رضایی |


شــَب که مے شود


نبودن هایتـ را



زیر بالشم مے گــُذارمـ


و شــُجاعتـ خود را زیر ســُوال میبرم...


ایا دوام مے آورمـ تا فردا؟...............

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:3 توسط مهدی رضایی |


او هر کاری میکرد ..  اما...

بــزرگـتَـــرین خَـطـــایَـش ایــن بــود کـــه


مـی پـنــداشــتــــ

مَـــن بَــــرای هَـمـیـشـــه صَـبـــور خـــواهَـــم مـــانـــد . .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 16:23 توسط مهدی رضایی |


بـرای لَـنـگـیـدَن

ریـگـی دَر كَـفـشـم مـی گــذارم

تــا

آهـسـتــه از كـنـارَتـــ

بـگــذَرَم !

ایــن تَـنـهـا حـادثــه ی بـزرگ مَــن اسـتـــ

حــالــا

مَـن و

ایــن پــا

كــه اَز كــودَكـــی

مـی لَـنـگـیـد!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 16:22 توسط مهدی رضایی |


دَسـتـــانَـتـــ را ،

دَر بَــرابَــرَم مـشـتـــ مـیـکـنــی . . .

مـیـپــرســی : گـــل یـــا پــــوچ ؟

دَر دلَــــم مــی گـــویَـــم :

فَـقـَـط دَسـتــانَــتــــ . . . !

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 16:21 توسط مهدی رضایی |


زیاد طول نمی کشد تا بفهمی
ورود به هر رابطه ای

نمی تواند تنهایی هایت را پر کند ...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 16:19 توسط مهدی رضایی |


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: "مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

عــشــق قــربانی مــظلوم غــرور است هنــــوز...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 16:14 توسط مهدی رضایی |


اینقدر عطر را روی تنت خالی نکن ...هیچ عطری بوی خیانت را نمیشوید

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 16:4 توسط مهدی رضایی |


انسان یک موجود متفکر منطقی ست و لاجرم باید مغرورتر از آن باشد که احکام بسته بندی شده را بی دخالت مستقیم تعقل خود بپذیرد. پذیرفتن احکام و تعصب ورزیدن بر سر آن ها ، توهین به شرف انسان بودن است.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:49 توسط مهدی رضایی |


کوچکتر باشد یا بزرگتر، چه فرقی می کند؟
باید آنقدر مرد باشد که پای حرفش بماند،
تا به آرامش برسی! وگرنه دهان هر نامردی بوی گند

دوستت دارم های الکی می دهد...!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:48 توسط مهدی رضایی |


بعضــے وقــتا باید یقــہ احساســتو بگیرے,

بزنے تو گوشش و با تمام قدرت سرش داد

بزنے و بگے خفــہ شو !

بسه دیگہ !

تــا الــان هرچــے کشیدم

بخــاطر تــو بوده

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:45 توسط مهدی رضایی |


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی است که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است…

دكتر مصدق

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:18 توسط مهدی رضایی |


میخواهم برایــت تنهــــایی را معنــی کنم !
در شهر کنار خیابانی ایستاده ای , هوایی سرد, صدای همهمه مردم
سیـــگار سیــــگار انتظـار
به خودت می آیی
یادت می آید نه کســی است که از راه بی آید
... نه دستی که بازوهایت را بگیرد
نه صدایی که میان این همهمه ها اسمت را صدا کند.
اسم این تنهــایی ست

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:11 توسط مهدی رضایی |


من اگر پیامبر بودم، رسالتم شادمانى بود بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان... نه از جهنمى مى ترساندم و نه به بهشتى وعده میدادم...تنهامى آموختم اندیشیدن را و "انسان" بودن را...


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:10 توسط مهدی رضایی |


چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــذار برم "

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 22:46 توسط مهدی رضایی |


بـــ ــاور کن

.

.

.



فکرشـــ ـــــــ را بکن!

یکــــ ـــــ روز می آیی و میبنــــ ــــی

نـــ ـــــــه من هســـــ ــــتم؛

نه این کلماتــــ ـــــ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 22:20 توسط مهدی رضایی |


امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیامد

یا باید خانه مان را عوض کنم

یا پستچی را .



تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 15:38 توسط مهدی رضایی |


مَـــن سَــرمــ را بــالا میگیـــرمــ !

چــــونــ بــــازی را بِــه کســی بــــــاختـــمــ کِــــه بـــا خیــــانـت بـُـــرده بــــود...!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 14:53 توسط مهدی رضایی |


وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرفهایم گوش کند،
وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است،
وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...
و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند...
بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم..



بی تفاوت می گذرم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 13:4 توسط مهدی رضایی |


ابر...
باران...
شب...
تنها....
و تو چه سرد از کنار من گذشتی
در پس کوچه ی تاریک
و من بی قراریم را بر صورت نخراشیده دیوار

می کشم

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 1:19 توسط مهدی رضایی |